کتاب نیوز
0

ادبیات جنایی؛ چرا هنوز در سایه قرار دارد؟

1438045

ادبیات جنایی همیشه در حاشیه قرار داشته است؛ نه کاملاً خارج از قلمرو «ادبیات رسمی» و نه در مرکز آن. گویی جرم، حتی وقتی بر کاغذ می‌آید، بوی خیابان را می‌دهد؛ بویی که سالن‌های نقد ادبی تحملش را ندارند. این رابطه‌ی ناآرام میان جنایت و ادبیات، زخمی است که بیش از یک قرن به‌جا مانده و هر نسل فقط شکل تازه‌ای به آن می‌دهد، اما آن را درمان نمی‌کند. بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان نیز هنگام ورود به ادبیات جنایی، نام خود را پنهان کرده‌اند. این تغییر نام، نشانه‌ی ترس از «آلودگی جنایت» و لکه‌دار شدن اعتبار ادبی است. با وجود اینکه دانشگاه‌ها در دو دهه‌ی اخیر ادبیات عامه‌پسند و به‌ویژه ژانر جنایی را به رسمیت شناخته‌اند، اما شکاف هنوز پابرجاست. رمان جنایی هنوز در بسیاری از محافل «سرگرمی» محسوب می‌شود، نه «هنر». این تناقض زمانی عریان‌تر می‌شود که به تاریخ ادبیات نگاه کنیم: داستایفسکی با «جنایت و مکافات» پایه‌های ادبیات مدرن را بنا کرد و شکسپیر بزرگ‌ترین تراژدی‌هایش را بر مبنای قتل استوار کرد. اما وقتی همین مضامین در قالب ژانر جنایی معاصر ظاهر می‌شوند، ناگهان «کم‌ارزش» می‌شوند. کلایو جیمز، منتقد ژانر جنایی، این شکاف را در دو تعبیر خلاصه می‌کند: هیجان تعقیب و لذت نثر. این دو لذت، اغلب دشمن هم تصور شده‌اند. طرفداران ژانر می‌ترسند که ادبیات، ضرب‌آهنگ را بکُشد و طرفداران ادبیات جدی می‌ترسند که هیجان، عمق را قربانی کند. ریموند چندلر، شاید تنها کسی بود که با آگاهی کامل، تصمیم گرفت این دیوار را ویران کند و می‌خواست رمان جنایی، هم خیابانی باشد و هم شاعرانه.

پس از چندلر، ژانر جنایی به دو شاخه‌ی متضاد تقسیم شد: شاخه‌ی عامه‌پسند خشن و شاخه‌ی ادبی‌تر و تأملی. این شکاف، همان چیزی است که لی هورسلی از آن به عنوان «ناپایداری تعادل میان ادبی و عامه‌پسند» یاد می‌کند. نماد این بحران، جان بنویل است که با نام مستعار بنجامین بلک رمان جنایی می‌نویسد. کلایو جیمز درباره‌ی رمان Christine Falls می‌گوید: «این رمان آدم را وادار می‌کند بپرسد: آیا می‌خواهی نویسنده‌ی جنایت این‌همه استعداد ادبی داشته باشد یا نه؟» سؤال حیرت‌آور اما واقع‌بینانه است. انگار زیادی خوب نوشتن در ژانر جنایی، خودش یک خطا محسوب می‌شود. در این میان، خواننده‌ای گرفتار است که هم می‌خواهد بلرزد، هم فکر کند. بازار نشر معمولاً او را مجبور به انتخاب می‌کند: یا کتابی که تو را تا نیمه‌شب بیدار نگه دارد، اما چیزی در جانت باقی نگذارد، یا کتابی که سطر به سطرش را تحسین کنی، اما پیش از رسیدن به فصل سوم رهایش کنی.

ادبیات جنایی، ذاتاً ادبی است. چرا؟ چون جنایت، جایی است که عشق شکست می‌خورد، طمع بیدار می‌شود و انسان با تاریک‌ترین نسخه‌ی خودش روبه‌رو می‌شود. جنایت، داستانِ انتخاب است و انتخاب، هسته‌ی هر درام بزرگ. اما ادبیات جدی، سال‌ها تلاش کرده این واقعیت را نادیده بگیرد. جیمز سالیس، نویسنده‌ای که جنایت را به فلسفه تبدیل کرد، یکی از خاص‌ترین چهره‌های ادبیات جنایی معاصر آمریکاست. او درست در مرز ادبیات عامه‌پسند و ادبیات نخبه‌گرا ایستاده و نگاه او به جنایت، هرگز ساده و صرفاً حادثه‌محور نیست. برای سالیس، جنایت یک بهانه است، نه هدف. قتل در آثار او، نشت تدریجی اندوه و خستگی روح است. این تعادل، همیشه شکننده بوده است، اما شاید نسل جدیدی از نویسندگان بتوانند زیبایی و وحشت را آشتی دهند. ادبیات جنایی، فقط داستان قاتل و مقتول نیست؛ بلکه داستان جامعه‌ای است که نمی‌خواهد چهره‌ی واقعی‌اش را ببیند.

منبع … (خبرگزاری کتاب ایران)

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.
  • مطالب این رسانه جمع اوری شده از رسانه‌های رسمی است. اگر نکته و اعتراضی داشتید اول رسانه‌های را چک کنید و بعد توضیح بفرمایید. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *